صبح زاگرس
پايگاه خبري تحليلي خبر ديشموك

2. مهر 1397 - 21:40
کد مطلب: 72603
خواب دیدم پرچم سبزی بر بام خانه ام نصب بود و امام خمینی(ره) را دیدم که از کنار خانه ما به سمت جبهه می رود ؛وقتی با آمیریحیی تقوی (از روحانیون صاحب نام منطقه که در حال حاضر درقید حیات نیستند) جریان خوابم را تعریف کردم، به من گفت" به احتمال زیاد جنگ می شود و شما در کمک به جنگ سهمی دارید."

به گزارش پایگاه خبری آوای ماغر؛ همزمان با هفته دفاع مقدس تصمیم گرفتیم مطالبی در راستای آگاهی نسل جدید انقلاب از رشادت رزمندگان و حال و هوای جبهه و جنگ بنویسیم.

امروز سراغ پدر یکی از شهدای جنگ تحمیلی رفتیم تا در جوار قبر مطهر فرزند شهیدش با او  هم صحبت شویم.

ویسعلی داستان پدر شهید محمدرضا داستان ابتدا با قرائت فاتحه و نثار گل به فرزند شهیدش ادای احترام کرد.

وی گفت:شهادت در راه خدا راهی است که در تمامی دوران قابل تحسین و تقدیر است و بنده از اینکه فرزندم را تقدیم اسلام و انقلاب کردم، افتخار می کنم.

داستان در ادامه سخنان خود به ماجرای خوابی قبل از جنگ اشاره کرد و گفت: چند سال قبل از جنگ تحمیلی خواب دیدم که لشکر زیادی از دشمنان به کشور ما حمله می کنند و شهرهای خرمهشر و آبادان زیر توپ و تانک دشمن هستند.

وی افزود:پرچم سبزی بر بام خانه ام نصب بود و امام خمینی(ره) را دیدم که از کنار خانه ما به سمت جبهه می رود ؛وقتی با آمیریحیی تقوی (از روحانیون صاحب نام منطقه که در حال حاضر درقید حیات نیستند) جریان خوابم را تعریف کردم، به من گفت" به احتمال زیاد جنگ می شود و شما در کمک به جنگ سهمی دارید."

پدر شهید داستان در ادامه سخنان خود گفت: چند بار از جبهه زنگ زدم که هر بار محمد رضا اصرار بر جبهه رفتن داشت ؛بنده هم به او می گفتم اجازه بده تا خودم برگردم اما تاب ماندن در خانه نداشت.

فریدون مختاری از فرهنگیان بازنشسته و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس در این زمینه گفت:یاد دارم شهید داستان که تک فرزند خانواده بود، با اینکه پدرش در جبهه بود خواستار رفتن به جبهه بود اما اقوام اجازه نمی دادند.

وی افزود:زمانی که پدر شهید در جبهه بود و  قرار بود 90 نفر از فرزندان بهمئی به جبهه اعزام کنند، شهید داستان اصرار زیادی بر اعزام داشت اما عده ای در او را در خانه قفل کردند که با  سختی توانست از منزل فرار کند و خودش را به لشکریان رزمنده اسلام برساند.

زندگی نامه شهید:

شهید محمد رضا داستان در سال 1349 در روستاي کنديده از توابع بخش مرکزی شهرستان بهمئی در خانواده اي مذهبي اما فقير چشم به جهان گشود.

وي توانست تا پنجم ابتدايي تحصيل کند اما  به دلیل نبود امکانات آموزشي در زادگاهش با وجود مشکلات متعدد راهي روستاي ديگري شد و تا دوم دبيرستان درآن جا تحصيل نمود.

اما عشق به دفاع از میهن و ناموس او را از مدرسه و کلاس درس راهي دانشگاه عشق کرد تا سرانجام پس از رشادت هاي فراوان در عمليات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت برسد.

 

فرازی از وصیت نامه شهید:

بسمه تعالی

وصیتنامه شهید محمدرضا داستان

واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید.

به اطلاع می رسانم هدف من از جبهه رفتن برای اسم و مقام نبوده و نیست بلکه هدف جنگیدن با کفار و دفاع از اسلام و دینمان می باشد و برای این به جبهه رفته ام تا ندای هل من ناصر ینصرنی حسین(ع) را لبیک گفته باشم.

حسین جان اگر در آن زمان کسی نبود که به کمک تو بیاید ولی حالا رزمندگان اسلام مشتاقانه به جبهه ها اعزام و راه تو را ادامه می دهند.

اکنون که وصیت نامه خود را می نویسم با قلبی مطمئن و ایمانی محکم تسلیم در برابر خداوند و با دلی پرشور و هیجان چشم از همه چیز بسته ام و فقط کلمه الله را بر زبان دارم و از خداوند متعال می خواهم که چنین وظیفه ای را با موفقیت انجام دهم و بتوانم بر نفس خود غلبه کنم و به فرموده امام امت خمینی کبیر اگر این جنگ 20 سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم و تا آخرین قطره های خونمان در راه اسلام دفاع خواهیم کرد.

اما تو ای مادرم! می دانم که برای من زحمات زیادی کشیدی و من نتوانستم جبران زحمات کنم مرا ببخشید، مادرم از تو می خواهم که زینب وار باشی  و مانند مادران شهدا ملائی، احمدی، درستان، دیاله و غیره صبر داشته باشید که خداوند صابرین را دوست دارد. مادرم با مادر شهید ملایی بنشین و با هم صحبت کنید و از خداوند راضی باشید و افتخار کنید که توانستید در راه اسلام فرزندان خود را هدیه نمایید و از تو می خواهم همیشه برای رزمندگان اسلام و امام بزرگوارمان دعا کنید.

اما پدرم ، زن عموهایم و عموی عزیزم حاج میریخون داستان می دانم که شما زیاد برای من زحمت کشیدید من از شما طلب آمرزش می نمایم و هر موقع که برای من ناراحت شدید شهدای دیگر و امام حسین علیه السلام را بیاد بیاورید. در پایان از تمام برادران دینی طلب آمرزش و حلالیت می طلبم از پدر و عموهایم می خواهم رفتار صمیمانه با برادران نظامی داشته باشید و خدای ناکرده حرفی به آنها زده نشود که باعث ناراحتی و دلسردی آنان گردد. والسلام

محمدرضا داستان

12/12/64

تصاویر ضمیمه:

 
 
 

انتهای پیام/

نظرات کاربران

آخرین عناوین