صبح زاگرس
پايگاه خبري تحليلي خبر ديشموك

27. مرداد 1397 - 18:48
کد مطلب: 72514

به گزارش پايگاه خبري آواي ماغر؛ آزاده 8 سال دفاع مقدس بهمئي در سخنراني قبل از خطبه هاي نماز جمعه شهر ليكك به بيان خاطرات تلخ و شيرين خود در زندانهاي رژيم بعثي پرداخت.

شعبان بهمئي ابتدا با اشاره به بي رحمي تمام افسران رژيم بعث در شكنجه اسراي ايراني، گفت: مرا به نام پدر مشکلات می شناختند، چون اندام من تاب شکنجه زیادی داشت و کتک زیادی خوردم.

وي با بيان اينكه در طول اسارت زير بار زورگويي هاي بعثي نمي رفتم، افزود: به همين خاطر در طول دوره اسارت14کمپ عوض شدم اما هرگاه تبعید می شدیم در اردوگاه جدید مقاوم تر از اردوگاه قبلی مقابل آنها مي ايستادم.

اين آزاده سرافراز بهمئي ادامه داد: در اسارت گاه هايي كه بنده حضور داشتم جشن تولد صدام بهم خورد و با وجود فشار زياد بعثیون نماز جماعت برگزار می شد ؛حتي کار بجایی رسید که تصویر مبارک امام خمینی(ره) بر سر در اردوگاه آویزان شد.

بهمئي خاطرنشان كرد: با شکنجه های سخت بعثیون برخاستن یک آه از نهاد را بر دل عراقی ها گذاشتم و در هر مرحله از شكنجه هاي طاقت فرسا با گفتن یا زهرا(س) به جاي آه و ناله، آنها سراسیمه به این سو و آن سو مي رفتند.

بهمئي با اشاره به خاطراتي از دوران اسارت خود، افزود:روز26 مرداد مصادف با اولین روز آزادي آزادگان تعداد چهارده نفرازکسانی که همراه باعراقی ها جنایات زیادی علیه بچه ها انجام داده بودند،ازبچه ها جدا کردند ودریک بندگذاشتندوتقاضای پناهندگی کرده بودند.

وي افزود:بچه ها بیشترازشوق شروع آزادی از اینکه این خائنان به ایران نیایند وسزای اعمالشان رانبینند، زیاد نگران بودند ؛هیئت تصمیم گیرنده ارودگاه هفت نفربودندکه بنده وشهیدحسین منصوری کمیته اجرای شورش علیه عراقیها و از روحانیون حاج آقاباطنی وحاج آقاجعفروحاج رحیم وحاج صادق  وآقای ترابی جز آن كميته بودند.

اين آزاده سرافراز ادامه داد: جلسه تشکیل و پس از بحث و بررسی  به این نتیجه رسیدند که باید اینها به سزای اعمالشان برسند .

بهمئي افزود: بنده باتوجه به اینکه کتک خورخوبی بودم وکم نمی آوردم و نفر نوک بودم ، عراقیها مرا به عنوان ابومشاکل یا پدرمشکلات و رهبرشورشها میشناختند.

وي گفت:البته گفتم تصمیم جمعی بودودراین جمع سه روحانی و سه پاسدار و بنده هم درکنارشان بودم، هرچند فقط تعدادکمی ازبچه های مطمئن هویت بچه هارامی شناختند که محکم بودند چون آنها هم دربندی که بودندطرفدارانی داشتندوعراقی ها هم طرفدار انهابودند لذا تصمیم بر این شدکه چهارده دسته نه نفری تشکیل شود و هرنه نفرماموربرخورد بایک نفرباشند.

بهمئي افزود:من وشهیدحسین منصوری هردو  بر سر اینکه دسته چه كسي باید روی رهبراصلی آنها که حسین نام داشت، حمله ورشود جروبحث کردیم و خلاصه من زیربار نرفتم و این ماموریت را بر عهده گرفتم. سرباز عراقی که فردی کوتاه قدبودمزاحم بود،بایداول فکری بحال اومیکردیم، خلاصه تصمیم گرفتیم اوراخلع لباس ولباسهایش رابه ابولفضل که ترک بود،بدهیم تابه تن کند وچوب خیزرانش را دردست گیرد، کارانجام شددهان عراقی بسته شد و به درون اتاقی که کتابخانه مامورها بودحبس شد ودرب ورودی اردوگاه ازداخل با کلید مامور قفل شد.

وي ادامه داد: عملیات آغاز شد،من بالای رهبرمخالفان رفتم او روی چند پتو نشسته بود و به چندپتوهم تکیه داده بود  ؛باسیلی به گوشش نواختم و اورا به طرف بیرون درب آوردم. گویا آنها هم آمادگی داشتند و با چندتیغ که به تکه چوبی بسته وچاقویی درست کرده بودند به دست چپم نواختند و به شدت زخمی شدم لوله ای درکمرداشتم آنرا بيرون آوردم که مرحوم زمانی که بچه لنده وپسرشجاعی بود،همراهم بود ازم گرفت وبه شدت به سرش کوبید.

بهمئي ادامه داد: عرض چند دقیقه تمام خائنان غرق درخون شدندوعراقیهاسراسیمه درب را به رگباربستندوبه درون اردوگاه آمدندودرگیری آغازشدکه در اردوگاه باسنگ به طرف عراقیها حمله ورو شش نفرشان زخمی شدندو شهیدحسین پیراینده پاسداراهل تهران تیرخورد وبه بیرون اردوگاه برده شد.

وي گفت: نقیب عباس یا سروان عباس که رئیس اردوگاه بود و شیعه بود ازدرب اردوگاه وارد شد و عراقی ها رابیرون کرد و به من که درآن لحظه نقش میانجی را ایفامی کردم روکرد وگفت: ترابه حسینت بچه هارا آروم کن. من به اوگفتم: دعوا ایرانی باایرانیست، شما دخالت نکنید، به ظاهرقبول کرد.

بهمئي افزود:من به بچه ها دستوردادم که به اتاقهایشان بروند ودربها را از داخل قفل کنند وبافارسی وعربی وانگلیسی خواهان حضورصلیب سرخ شدیم؛ هفت روز بدون آب وغذا درون اتاقها بودیم فقط مقدارکمی آب وشکرکه ازقبل برای مبارزه آماده کرده بودیم وخمیرنان خشک های مخفی شده استفاده میکردیم پس ازهفت روز یکی ازاتاقها که مریضهایی که مشکوک به سل بودند، درآن نگهداری می شدند،صدا زدند مادیگرتوان نداریم مادرب اتاقمان راباز کردیم، عراقیهاریختندومن وشهیدحسین را روي زمین خواباندند ودستهایمان راازپشت بستندوبه درون اتاقکی که دراردوگاه بودوحدود بیش ازنیم مترازدرب گودتربود، فرستادند ودونفردیگراز دوستهایمان راهم آوردند، البته پس کتک كاری مفصل بچه ها بجز اتاق مریض ها،دوباره درب اتاقها ر اقفل کردند.

وي ادامه داد:اتاق ماراپر از آب کردند تا سینه در آب بودیم، هواگرم وشرجی بود، دوروز گذشت ؛شهیدحسین شیمیایی بود، داشت خفه می شد؛من در آب خوابم برده بود با آرنج به کتفم کوبید و گفت: چطورخوابت میبرد من دارم میمیرم، من بلند شدم و پنجره بالای اتاق راشکستم و او را كول كردم تا نفس بکشد و به بچه های اردوگاه صدا زدم، وضع حسین خراب است، بچه هاي اردوگاه باهم الله اکبرویاحسین ویازهرا وهیهات من الذله، میگفتند وعراقیها به هرسو میدویدند؛ چهارروزسپری شد وشعارها ادامه داشت عراقیها درب راباز کردند ونقیب عباس آمد مارابیرون کشیدوبه حسین سرم وصل کردندودستهایمان را از پشت بستند و به درون اتاقکی که دراردوگاه بودوحدود بیش ازنیم مترازدرب گودتربود فرستادند و دونفردیگراز دوستهایمان راهم آوردند.

بهمئي تصريح كرد:اين آزاده سرافراز ادامه داد: آثارشکست درچهره هایشان نمایان بود اما گویا ترسی تمام وجودشان را گرفته بود،دستور غذا دادند، پس ازصرف غذا نقیب عباس گفت حسین پیراینده شهیدشد.

وي در بخش پاياني سخنان خود گفت:اردوگاه غرق درماتم شد، مراصدازدندوگفتندیک سید ایرانی آمده باشما کار داره ؛مرحوم ابوترابی بود، من سران اردوگاه راجمع کردم وصحبت کرد، مادرخواست کردیم که باید برایش فاتحه بگذاریم واز کمپ های دیگر بیان فاتحه، قبول کردند. بچه ها دردسته های پنجاه نفری باپارچه نوشته ای که شهید حسین پیراینده بدست بعثیان عراقی به درجه رفیع شهادت نائل ازهمه کمپ های اردوگاه بعقوبه پیش ما می آمدند وبه عزاداری وفاتحه خوانی می پرداختند که بچه هاموقع آزادی پیراهن خونی اش راقایم کرده وبه ایران آوردندو فیلم بوی پیراهن یوسف روی آن ساخته شد.

انتهاي پيام/

نظرات کاربران

آخرین عناوین

پربازدیدها