صبح زاگرس
پايگاه خبري تحليلي خبر ديشموك

6. تير 1396 - 11:46
کد مطلب: 71746
عضو هیئت علمی دانشگاه تهران گفت: بخش زیادی از مظلوم نمایی سازمان منافقین در داخل کشور توسط رسانه‌هایی انجام شد که مدیرانشان امنیتی‌ترین افراد این مملکت بودند.

به گزارش آوای ماغر؛ به نقل از مهر، کشتار وحشیانه مردم در ۱۵ خرداد سال ۴۲ از سوی حکومت خودکامه پهلوی، خط پایانی بر شیوه مبارزاتی صلح طلبانه گروه های معارض بود. شهریور ماه سال ۴۴ که فرا رسید، چهار تَن از اعضای شاخه جوانان نهضت آزادی به نام های «محمد حنیف نژاد»، «سعید محسن»، «علی اصغر بدیع زادگان» و «عبدالرضا نیک بین رودسری(عبدی)» دست به تشکیل گعده ای زدند که بعدها و در سال ۵۰ از آن به عنوان «سازمان مجاهدین خلق» یاد شد. این گعده ۴ نفری قرار بود تا به پیروی از مرادشان یعنی مهندس مهدی بازرگان، موتور محرکه حرکت مسلحانه علیه الیگارشی مستبد پهلوی باشند.

موسسان سازمان مجاهدین خلق، روی اسلام حساس بودند و در کلاس های تشکیلاتی خود، در کنار تدریس کتاب «راه طی شده» بازرگان و «پرتوی از قرآن» آیت الله محمود طالقانی، قرآن و نهج البلاغه را نیز از نظر می گذراندند.  دنباله های سازمان اما برخلاف اسلاف مسلمان شان، عِرق چندانی روی دین نداشتند؛ اسلام آن ها بوی مارکسیسم می داد!  

پس از اعدام حنیف نژاد، محسن و بدیع زادگان در خردادماه سال ۵۱، آرام آرام مارکسیستی که قرار بود صرفا اسلوب و روش مبارزه مسلحانه را به اعضا بیاموزد، تبدیل به ایدوئولوژی غالب در سازمان شد. رگه های منش ضد دینی سازمان در اعدام «تیمسار رضا زندی پور» دومین رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک در اسفند سال ۵۳ نمایان شد؛ آنجا که سازمان مجاهدین خلق در بیانیه اعدام زندی پور، عبارت «به نام خدا» را از جمله معروف خود یعنی «به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران» حذف کرد.   

سازمان مجاهدین خلق در سال ۵۴ لباس حفظ ظاهر را از تَن به در کرد و رسما طی بیانیه ای مارکسیست شدن خود را اعلام نمود. خَلقی ها دو پاره شدند؛ آن هایی که به طور کامل مارکسیست شده بودند مانند «تقی شهرام» و آن هایی که مبدع اسلام التقاطی بودند! اسلامی که تنها پوسته اش اسلامی بود اما هسته ای مارکسیستی داشت؛ «مسعود رجوی» و باند وی در زندان، این شکل از اسلام «من درآوردی» را نمایندگی می کردند. گذشت و گذشت تا بهمن ماه سال ۵۷ فرارسید. حالا دیگر نوبت تصفیه حساب سازمان با روحانیت که از آن ها با عنوان «ارتجاع سیاه» یاد می کرد، فرارسیده بود. تصفیه حسابی که تا ۳۱ خرداد سال ۶۰ به شکل سیاسی ادامه یافت اما پس از فرار مفتضحانه بنی صدر و یار غارش مسعود رجوی به فرانسه، وارد فاز مسلحانه شد. 

تا همین جا کافی است! برای بررسی دقیق تر مشی و مرام سازمان مجاهدین خلق که پیر جماران آن را به حق، «منافقین» نام نهاد، قرار گفتگویی با محمدصادق کوشکی استاد و عضو هیات علمی دانشگاه تهران گذاشتیم. مشروح گفتگو با محمدصادق کوشکی در پی می آید: 

به عنوان مطلع گفتگو، شاید بد نباشد درباره رویکرد سازمان مجاهدین خلق درباره انقلاب اسلامی صحبت کنیم. رویکرد این سازمان در سال ها و ماه های منتهی به انقلاب بهمن ماه ۵۷ چگونه بود؟

سازمان از زمان تاسیسش در سال ۴۶ در مقاطع مختلف از جمله در سال های ۵۰، ۵۲ و ۵۴ زیر ضربات ساواک قرار گرفت. البته افراد سازمان ممکن بود بعد از سال ۵۰ در هر روزی دستگیر بشوند اما وقتی از موج ضربه سخن می گوییم، منظورمان بیشترین ضربه دستگیری است؛ مثلا در سال ۵۰ همه مرکزیت سازمان به جز چند نفر دستگیر و اعدام شدند. در سال های ۵۲ و ۵۴ هم این موج ها وجود داشت که سازمان به نوعی در این ضربه ها نابود شد.

سازمان پس از اعلام مارکسیست شدن رسمی در سال ۵۴، در سال ۵۵ نیز شاهد چند انشعاب بود؛ اصل سازمان، مارکسیست و به عنوان سازمان مجاهدین مارکسیست -لنینیست با محوریت «تقی شهرام» مشهور شده بود؛ این ها از سال ۵۵ به این نتیجه رسیدند که مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه اشتباه است و باید به جای آن، کار تئوریک انجام بدهیم چراکه از دیدگاه مارکسیستی، زمان انقلاب در ایران فرا نرسیده بود.

چون اساسا طبقه ای شکل نگرفته بود.

بله؛ کارگری وجود نداشت و دیدگاه شوروی هم در آن زمان همین بود. به همین دلیل این ها از مبارزه کنار رفتند و وارد فاز سیاسی شدند؛ این عده هم بعدها متحول شدند و گروه «پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» را ایجاد کردند.

بخش دیگری از سازمان با عنوان مذهبی باقی ماندند که این ها فعالیت هایی داشتند و مدام ضربه می خوردند. شاخه دیگری از سازمان هم با عنوان «میثمی ها» وجود داشتند که گرایش های ملی مذهبی داشتند؛ البته عددی! نبودند.

بخش دیگر سازمان، آن هایی بودند که از سال ۵۰ در زندان به سر می بردند؛ افراد وقتی وارد سازمان می شدند، شبکه موجود در زندان مجددا این ها را عضوگیری می کرد.

مسعود رجوی در سال ۵۰ جزء مرکزیتی بود که با یک درجه عفو به جای اعدام، حکم ابد گرفت و شبکه ای را با همرامی «موسی خیابانی» و «علی زرکش» در زندان تشکیل داد. هر کسی از سازمان دستگیر می شد، این ها جذبش می کردند؛ یعنی باید جذب می شد وگرنه بایکوت می شد و حتی مجبور می شد که رگش را بزند!

این شبکه حتی از میان بچه مسلمان هایی که دستگیر می شدند نیز عضوگیری می کرد. بسیاری از بچه های مذهبی دانشجو در زندان، جذب سازمان - شاخه رجوی - شدند. در زمان انقلاب، فعال ترین شاخه سازمان، همین باند رجوی در زندان بود. این شاخه تمرکزگرایی بسیاری بالایی داشت و در واقع مانند یک ارتش بود. کسی حق نداشت یک خط جزوه بدون اجازه مافوقش بخواند.

این ها(رجوی، خیابانی، اشرف ربیعی و...) در دی ماه سال ۵۷ از زندان آزاد شدند؛ از همان دی ماه شروع به عضوگیری در کشور کردند. این ها با جنجال زیادی شروع به غارت پادگان ها و جمع آوری اسلحه و امکانات و اموالی که متعلق به پهلوی ها بود، کردند. این ها حتی اسناد و مدارک ادارات مختلف از جمله ارتش را سرقت می کردند. برخی از این اسناد را به جاهای مختلف از جمله به روس ها فروختند و با برخی دیگر از این اسناد هم باج خواهی کردند. زمانی که مردم در دی و بهمن ۵۷ مشغول مبارزه با حکومت پهلوی بودند، این ها مشغول بستن بار خود بودند.

کار دیگری که سازمان می کرد، مصادره راهپیمایی ها به نفع خود بود. هر راهپیمایی که می شد، این ها به سرعت پلاکاردهای مربوط به کشته شده های خود و همچنین نشان سازمان را در میان جمعیت به دست می گرفتند. نتیجه این می شد که اگر مثلا یک راهپیمایی ۲۰۰ هزار نفره در تهران شکل می گرفت، شما گمان می بردی که کل این راهپیمایی متعلق به سازمان است! آن زمان هم جامعه طوری نبود بخواهد مزاحم این ها بشود که پلاکارد خود را نیاورند.

مردم هم گویا شناخت چندانی از سازمان نداشتند.

سازمان تبلیغ بسیاری می کرد که ما یک گروه اسلامی هستیم که مبارزات زیادی با شاه کرده ایم و شهید داده ایم. البته سازمان، شهیددزدی هم زیاد انجام می داد! مثلا یک گروهی به نام «ابوذر نهاوند» زیر نظر مرحوم آیت الله ربانی شیرازی وجود داشت که کاملا در مسیر ولایت بود؛ بچه های به شدت مخلص عضو این گروه بودند. این گروه موفق به ضربه زدن به شاه نشد اما توانست انسان تربیت کند. بچه های ۱۶ تا ۱۸ ساله عضو این گروه بودند که برای خود عارف شده بودند. وقتی اسناد متعلق به گروه ابوذر نهاوند را بررسی می کنیم، می بینیم که این ها مستقل بوده اند و هیچ ربطی به سازمان نداشتند اما می بینیم که سازمان تمام شهدای این گروه را به نام خود می زد!

نظر حضرت امام(ره) در کوران مبارزات انقلاب نسبت به سازمان چه بود؟

امام دو مرتبه با صراحت تمام در سال های ۵۰ و ۵۱ درباره سازمان نظر منفی خود را اعلام کردند. مرتبه نخست «تراب حق شناس» از اعضای مرکزی سازمان در نجف به نزد امام رفت و در آنجا مباحث مختلفی را مطرح کرد که امام تایید نکردند. مرتبه دوم «حسین احمدی روحانی» کتاب ها و جزوه هایی را در اختیار امام قرار داد. حسین روحانی در جلسات مختلف با امام مباحثه و کل سازمان را برای ایشان تشریح کرد؛ نهایتا امام تایید نکردند. امام دو دلیل آوردند؛ اول اینکه روش سازمان مبنی بر مشی مسلحانه را غلط می دانستند. امام می گفتند که مسیر انقلاب، فکری و فرهنگی است؛ ما با اسلحه حکومت را به دست می آوریم اما حق حکومت کردن را به دست نمی آوریم.

البته برخی گروه های نزدیک به حضرت امام از جمله هیئت های موتلفه، شاخه نظامی و عملیاتی نیز داشتند.

هیئت های موتلفه فقط در یک مورد کار مسلحانه کرد و آن هم اعدام انقلابی «حسنعلی منصور» بود؛ در آن اقدام هم هیئت های موتلفه از امام اجازه گرفتند اما امام اجازه ندادند؛ هیئت های موتلفه اجازه کار خود را از آیت الله میلانی گرفتند.

حتی گروه های هفت گانه بدر و فلق و امت واحده و... که پس از انقلاب در یک ائتلاف، سازمان مجاهدین انقلاب را تشکیل دادند، هر مرتبه برای کار مسلحانه از امام اجازه می گرفتند، امام به آن ها مجوز نمی دادند. همچنین دومین دلیل مخالفت امام با سازمان مجاهدین خلق به مرام و مشی مارکسیستی آن ها باز می گشت که این مشی را قبول نداشتند.

موسی خیابانی نقل می کند که امام در روزهای ابتدایی انقلاب، مرحوم احمد آقا را به نزد رجوی می فرستند. در آن دیدار، احمد آقا شروطی از جانب حضرت امام -از جمله پذیرش رهبری ایشان از سوی مجاهدین- را مطرح می کنند؛ اصل چنین دیدارهایی چقدر واقعیت داشت؟

در سال های ۵۰ و ۵۱ که سازمان در اوج شهرت مطلوب خود قرار داشت و هنوز کادرهای مسلمان آن نظیر حنیف نژاد حضور داشتند، امام شدیدا این سازمان را رد می کنند. همان زمان بسیاری از بزرگان نظیر مرحوم طالقانی از روی حُسن ظن از امام خواستند که این گروه را تایید کنند اما ایشان تایید نمی کردند. چطور ممکن است امام پس از انقلاب این گروه را پس از آنکه در سال ۵۴ اعلام مارکسیست شدن کرده، تایید کند؟

در این میان یک نکته وجود دارد؛ امام در مقطعی پس از پیروزی انقلاب در قالب پیام های عمومی به طور غیرمستقیم به اعضای این سازمان پیام می دهند که شما بیایید جزیی از ملت باشید و خودتان را از مردم جدا نکنید. بعد از خروج مسلحانه سازمان حتی امام اسم می آورد. سازمان در سال ۶۰ پیش از ورود به فاز مسلحانه، نامه ای به امام با این مضمون ارسال کرد که «اماما ما برای تجدید بیعت می خواهیم به طور مسلحانه به نزد شما در جماران بیاییم اما به ما اجازه نمی دهند.»

سازمان در حقیقت می خواست نشان بدهد که ما به شکل مسلحانه با امام بیعت کرده ایم و حالا دیگر چه کسی جرات دارد سلاح ما را بگیرد!؟ در آن زمان امام جواب می دهند که شما اسلحه خود را تحویل بدهید، من به دیدار شما می آیم.

البته فکر می کنم که سازمان در اردیبهشت سال ۵۸ در قالب یک تیم ۲۰ نفره به دیدار حضرت امام می رود.

خیر؛ آن دیدار، به طور خصوصی میان رجوی و خیابانی با امام در قم بوده است. در آن زمان امام همه را به دیدار می پذیرفتند و رجوی و خیابانی هم نه در قالب سازمان مجاهدین خلق بلکه در قالب یک دیدار خصوصی با امام ملاقات کردند. امام هیچ گاه سازمان را به دیدار نپذیرفت.

سازمان مجاهدین خلق در جریان «سعادتی» و حتی قبل از آن تلاش داشت تا اینگونه القا کند که جمهوری اسلامی برای زمین زدن سازمان با رژیم پهلوی و آمریکا به عنوان امپریالیست بزرگ ارتباط دارد و در حقیقت هم دست است. پس از تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در تاریخ ۱۳ آبان سال ۵۸، نادرست بودن آن اظهارات به عیان برای همه روشن و مبرهن شد. رویکرد سازمان پس از تسخیر لانه جاسوسی نسبت به جمهوری اسلامی و نیروهای خط امامی چه شد؟

سازمان به طور مشخص اعلام می کرد که ما نفر اول مبارزه با امپریالیست هستیم؛ حتی می گفتند که انقلاب ۵۷ برای «خلق» بود و ما هم سرآمد نیروهای خلق هستیم؛ می گفتند که «ارتجاع» یعنی روحانیت و تیم حضرت امام به همراه «جریان روشنفکری» و دانشگاهی، انقلاب را از دست خلق دزدیدند و ما می خواهیم انقلاب را به دست خلق بازگردانیم. این ها حتی به جمهوری اسلامی رای ندادند و نظرشان روی جمهوری دموکراتیک اسلامی بود؛ چون می گفتند جمهوری اسلامی، ارتجاعی است.

سازمان حتی گرایش های ملی را نیز رقیب خود می دانست. سازمان می گفت هم می خواهیم امثال بازرگان را کنار بزنیم و هم روحانیت و شاگردان امام را. آن ها می گفتند انقلاب نه برای خمینی است و نه برای کراواتی ها؛ انقلاب برای ماست!

در جریان سعادتی، جاسوسی این فرد برای شوروی محرز می شود. حتی سازمان اسنادی را به فرانسه نیز فروخته بود اما در آن موارد، کسی مثل سعادتی گیر نیفتاد. به همین خاطر عجیب نبود که سازمان با فروش اطلاعات هم برای خود جایگاهی پیدا کند و هم اینکه پشتیبانی کشورهای خارجی را به سمت خود جلب کند.

سازمان در ماجرای لانه جاسوسی، پرچم مبارزه با امپریالیست که مدعی آن بود را از دست داد؛ این ها همواره در حال پمپاژ این مساله بود که «بهشتی» رابط ارتجاع با آمریکاست. سازمان در ماجرای تسخیر لانه بسیار آچمز شد؛ به همین دلیل شروع به تخریب این حرکت کرد؛ این ها تلاش کردند تا اینگونه وانمود کنند که این حرکت متعلق به خط امامی ها نیست که البته موفق هم نشدند. مدام می گفتند، اسناد بهشتی که در لانه هست را منتشر کنید! حتی افرادی را به داخل لانه نفوذ دادند که اسنادی را سرقت کنند که البته موفق هم شدند.  

در حقیقت با چنین حرف های خلاف واقعی، سعی در به حاشیه کشاندن و لوث کردن تسخیر لانه را داشتند.

بله.

فرمودید که سازمان مجاهدین خلق حتی با روشنفکرانی نظیر بازرگان هم مشکل داشت؛ اما در انتخابات مجلس اول می بینیم که میان نهضت آزادی و سازمان نوعی همگرایی به وجود می آید و حتی بازرگان در دور دوم این انتخابات طی بیانیه ای از کاندیداتوری رجوی در تهران حمایت می کند.

ببینید؛ این ها ذاتا با هم مشکل نداشتند. مشکل میان سازمان مجاهدین و خط امامی ها، ایدوئولوژیک بود اما مشکل این ها با جبهه ملی و نهضت آزادی، ایدوئولوژیک نبود. در مجلس اول چندان نمی شود از لفظ همگرایی میان سازمان و نهضت آزادی استفاده کنیم اما به هر حال این ها پیوندهایی با یکدیگر داشتند. سازمان، پایگاه اجتماعی چندانی نداشت و اگر نزدیکی هایی به لحاظ لیستی میان این ها با ملی، مذهبی ها ایجاد شد به خاطر این بود که مجاهدین بتوانند از طریق جذب آرای نیروهای ملی گرا، سبد رای خود را بالا ببرند.

سازمان در بعضی شهرها در صورت توانایی، کل لیست را پُر می کرد؛ مثلا در جایی مانند شیراز این ها از ملی ها کسی را برنداشتند. سازمان فقط در تهران با ملی ها لیست مشترک داد چراکه خودشان وزن اجتماعی نداشتند.

کسی از مجاهدین وارد مجلس اول نشد؛ فقط شخصی به نام «علی گلزاده غفوری» از لیست مجاهدین خلق و ده لیست مشترک دیگر وارد مجلس شد؛ در حقیقت گلزاده نیروی مجاهدین محسوب نمی شد. چون فرزندان گلزاده، عضو سازمان بودند، سازمان وی را در لیست ۱۵ نفره خود در تهران قرار داد.   

مشکل بیشتر روی روش بود.

خیر؛ حتی مشکل روی روش هم نبود؛ مشکل در جنگ قدرت بود. پس از انقلاب میان سازمان مجاهدین و ملی - مذهبی ها جنگ قدرت به وجود آمد؛ قبل از انقلاب اما اختلاف روش وجود داشت؛ یعنی سازمان مجاهدین می گفت مسلحانه اما نهضت آزادی می گفت دموکراتیک. سازمان می گفت اگر این ها(ملی، مذهبی ها) باشند، قدرت به ما نمی رسد. با این وجود الویت سازمان، زدن خط امامی ها بود؛ می گفتند ابتدا ارتجاع سیاه(خط امامی ها) را می زنیم و پس از آن به سراغ ملی، مذهبی ها می رویم.

لیبرال ها ترجیح  می دادند که تمیز کار کنند. اگر مثلا به بازرگان یا تیم وی گفته می شد که شما ترجیح می دهید با رجوی کار کنید یا بدون رجوی، می گفتند ترجیح می دهیم بدون رجوی کار کنیم؛ چون رجوی قانون را قبول را نداشت. در ماجرای انتخابات مجلس اول، بازرگان و تیمش مانند یدالله و عزت الله سحابی و ابراهیم یزدی نیازی به ائتلاف با رجوی نداشتند؛ چون خودشان به قدر کافی مشهور بودند که بخواهند رای بیاورند؛ سازمان باید خودش را به دُم کسی می بست تا رای بیاورد؛ سازمان با این وجود هم رای نیاورد.

اما با نزدیک شدن به سال ۶۰ و به خصوص پس از غائله ۱۴ اسفند در دانشگاه تهران، رابطه سازمان و لیبرال ها در هم تنیده شد.

بله؛ چون این ها به لحاظ ایدوئولوژیک با هم مشکلی نداشتند. وقتی جبهه ملی علیه لایحه قصاص موضع گیری کرد، سازمان هم با همان ادبیات علیه آن موضع گرفت؛ جبهه ملی گفت لایحه قصاص غیر انسانی است، سازمان هم گفت این لایحه وحشیانه و غیر انسانی است. نقطه مشترک سازمان مجاهدین و نهضت آزادی، مقابله با «حکومت دینی» و «اسلام فقاهتی» بود.   

اما خب روش این دو مجموعه (سازمان مجاهدین و نهضت آزادی) با هم متفاوت بود.

تا قبل از فاز مسلحانه در تاریخ ۳۱ خرداد سال ۶۰، روش سازمان مجاهدین هم کاملا سیاسی بود.

بازرگان در اردیبهشت ۶۰ مقاله ای را با عنوان «مبارزه قانونی، مبارزه مسلحانه» در روزنامه میزان(ارگان مطبوعاتی نهضت آزادی) مبنی بر مشروع بودن روش مسلحانه سازمان مجاهدین خلق منتشر کرد. این نشان می دهد که بازرگان هم به روش مسلحانه باور داشته است.  

نظر بازرگان این نبود که سازمان مجاهدین علیه جمهوری اسلامی مبارزه مسلحانه داشته باشد؛ بازرگان حتی مبارزه مسلحانه علیه شاه را هم قبول نداشت چه برسد به جمهوری اسلامی. آقای بازرگان می دانست که سازمان مجاهدین ادامه خط فکری خودش هستند. حتی اشاره می کند که این ها بچه های من هستند.

جوجه های نهضت آزادی!

بله! بازرگان به صراحت این را گفت؛ منتهی رجوی آدم قابل تحملی نبود؛ یک بچه سی ساله بود که هیچ کسی را قبول نداشت. خودش را از بازرگان و طالقانی و بقیه بالاتر می دانست؛ به زبان نمی آورد اما در بسیاری مواقع هم به زبان می آورد؛ این مساله از دید بازرگان و یزدی مخفی نبود؛ این ها نمی خواستند به یک بچه قاعده شکن باج بدهند.  

آقای کوشکی! برخی این موضوع را مطرح می کنند که چرا جمهوری اسلامی، فضایی را در اختیار سازمان مجاهدین برای سیاست ورزی قرار نداد تا آن ها علیه نظام اقدام مسلحانه نکنند. چرا جمهوری اسلامی، سازمان را در مسئولیت های مختلف نگمارد تا آن ها هم سرگرم و دلگرم شوند؟

ببینید! سابقه سازمان بسیار منفی بود. این سازمان در سال ۵۵ کارش به جایی رسید که بیانیه ارتدادش خوانده شد. چون سازمان میان اسلام و مارکسیسم تفاوتی قائل نبود، آیت الله طالقانی، آیت الله مهدوی کنی و محی الدین انواری و ۵، ۶ مجتهد دیگر، رای به ارتداد سازمان دادند.

امثال شهید لاجوردی و بقیه بچه های انقلابی تا انتهای نفاق این سازمان را خوانده بودند و می دانستند که مشکل سازمان چیست. سازمان پس از پیروزی انقلاب با وجود اینکه نه به جمهوری اسلامی رای داد و نه در رفراندوم قانون اساسی شرکت کرد، تا قبل از ورود به فاز مسلحانه در سال ۶۰، برای خودش دفتر داشت و نشریه اش چاپ می شد و راهپیمایی و مراسم های خود را داشت و عضوگیری هم می کرد. سازمان بدترین فحش ها را به نظام می داد اما کسی کارشان نداشت.

سازمان در بسیاری از نقاط، ساختمان های مربوط به وابستگان رژیم پهلوی را می گرفت و پس هم نمی داد! دادستانی می گفت دارید چه کار می کنید اما آن ها جواب نمی دادند. سازمان در اردیبهشت سال ۶۰ چندین راهپیمایی داشت؛ در این راهپیمایی ها می دیدیم که نصف خیابان انقلاب را به شکل غیرقانونی گرفته اند اما کسی کاری به کارشان نداشت.

همان موقع افرادی بودند که می گفتند اگر به رجوی پُست شهرداری تهران داده شود، برای وی کافی است اما مشکل این بود که سازمان می گفت کل انقلاب مال من است! رجوی آن زمان یک جوان سی ساله ای بود که به جز اداره یک سازمان چریکی، آن هم به شیوه دیکتانور مآبانه، کار دیگری بلد نبود؛ به چه دلیل باید شهردار تهران می شد؟ مردم تهران گناه نکرده بودند که رجوی شهردارشان بشود. البته این فکر هم غلط است؛ مگر در حکومت باید به همه سمت داده شود؟ اما رویه رجوی این بود که می گفت کل انقلاب برای ماست؛ حالا شما می خواهید یک پُست به ما بدهید؟

اندکی هم به زمان حال بپردازیم. با توجه به حرکت تروریستی داعش در مجلس و حرم امام، مقایسه ای میان این گروه و سازمان منافقین انجام می شود. چرا گفته می شود که سازمان منافقین از داعش هم خطرناک تر هستند؟

داعش می گوید که من از لحاظ دینی، شیعیان را کافر می دانم و اهل سنتی هم که با من کار نکند را کافر می دانم. با توجه به این آموزه داعش، می بینیم از زمانی که این گروه به وجود آمده به چند نفر از مردم ایران آسیب رسانده اند؟ بسیار اندک. داعش پیکره خارجی دارد و ایرانی نیست؛ داعش اصولا یک سازمان غیر ایرانی است. آسیبی که این گروه با حمایت سعودی ها، آمریکایی ها و رژیم صهیونیستی توانستند به ما وارد کنند، همین ۱۷ نفر شهروند عزیزی بودند که در حادثه مجلس و حرم امام به شهادت رسیدند.

از آن طرف می بینیم که سازمان مجاهدین، ۱۰۰ درصد ایرانی هستند و خود را شیعه می دانند و به ندرت نیروی سُنی دارند؛ با امکانات این مملکت و با اسلحه ای که از ارتش و پلیس این مملکت دزدیدند، ۱۲ هزار نفر از مردم ما را کشتند؛ از سال ۶۴ تا ۶۷ در جنگ تحمیلی با ارتش عراق همکاری کردند؛ از سال ۶۷ تا ۸۲ نیز در قالب ارتش آزادی بخش، بازوی حمایتی صدام بودند. مجاهدین همچنین از سال ۵۸ تا همین امروز علیه ملت ایران جاسوسی می کنند؛ عوامل سازمان هنوز هم در قالب تخلیه تلفنی علیه جمهوری اسلامی جاسوسی می کنند. اگر ما این دو گروه(داعش و سازمان مجاهدین) را در یک کفه بگذاریم، کدام یک بیشتر به ما آسیب وارد کرده اند؟ سازمان، هزار برابر بیشتر از داعش به ما آسیب وارد کرده است.

در سال های ۶۰ تا ۶۵ داشتن ماشین، مساله بسیار مهمی برای خانواده های ایرانی محسوب می شد و هر کسی هم ماشین نداشت؛ مثلا یک خانواده با یک پیکان، نان می خورد؛ سازمان مجاهدین افتخار می کرد که ما هفتگی چند صد ماشین را در شهرهای مختلف به آتش کشیده ایم.

مردم ما چقدر با اقدامات سازمان منافقین و اساسا خود این سازمان آشنا هستند؟

اگر به نسل اول انقلاب بگوییم سازمان منافقین، می گویند خدا لعنتشان کند. مجاهدین خلق بسیار نزد مردم منفور بودند؛ هیچ گروهی حتی «فرقان» تا این اندازه نزد مرد منفور نشد چون گروه فرقان تعدادی از نخبگان را ترور کرد اما با مردم عادی کاری نداشت. جامعه ما به آن معنی، کینه ای از فرقان نداشت. مجاهدین خلق اینقدر آدم کشتند که مردم از این ها منفور شده بودند.

شما اتفاقی که در ۱۲ رمضان امسال در مجلس و حرم امام افتاد را در ۵ ضرب کنید؛ هر روزِ سالِ ۶۰ تا ۶۱ شبیه اتفاقی بود که امسال در حرم امام و مجلس رخ داد؛ آن هم در بُعد کشوری. سازمان در شهریور سال ۶۰، ۶۰۰ نفر را کُشت.

نسل امروز چقدر با سازمان منافقین آشنایی دارد؟

الان مردم چقدر با داعش آشنایی دارند؟ کسی هست که از داعش خوشش بیاید؟ سازمان مجاهدین در دهه شصت همین جایگاه را داشت. بعضی اعضای مجاهدین که در شهر اقدام به ترور می کردند، وقتی به دست مردم می افتادند، مردم در خیابان با چنگ و دندان این ها را تکه و پاره می کردند. حتی وقتی بچه های کمیته می خواستند منافقین را دستگیر کنند تا به دادگاه ببرند، مردم اجازه نمی دادند؛ می گفتند این جلوی چشم ما آدم کشته است؛ اجازه نمی دهیم ببرید! تصمیم غلطی از سال ۶۹ به این سو گرفته شد که چیزی به نام مجاهدین خلق وجود ندارد.

هدف چه بود؟

می گفتند اصلا ارزش ندارد. می گفتند سازمان مجاهدین دیگر تمام شده است؛ حتی نمی شد اسم این سازمان را در رسانه ها مطرح کرد. مثلا اگر می خواستند عکس رجوی یا نشان سازمان مجاهدین را نشان بدهند، باید به شکل پاره نشان می دادند. البته مراکز پژوهشی کار خودشان را می کردند اما مردم که پژوهشگر نیستند.

ما در دهه شصت فیلم های سینمایی معدودی درباره سازمان ساختیم. یک فیلم به نام «دست نوشته ها» ساخته «مهرزاد مینویی» بود که به طور غیرمستقیم به منافقین اشاره می کرد. فیلم «توهم» ساخته «سعید حاجی میری» هم بود. در دهه هفتاد، فیلمی به اسم «پناهنده» توسط رسول ملاقلی پور ساخته شد که بسیار غیرمستقیم به منافقین اشاره می کرد.

من دیگر یادم نمی آید که در سینمای خودمان چیزی داشته باشیم؛ نسل سوم انقلاب دیگر هیچ چیزی از منافقین نشنید اما به برکت فضای مجازی و ماهواره از سوی سازمان و حمایت از سازمان، خیلی چیزها شنیدند و خواندند؛ یعنی نظام به مدت ۱۵ سال سکوت کرد و هیچ چیزی نگفت اما از آن طرف، سازمان و کسانی که به نوعی با سازمان سمپات داشتند، در شبکه های ماهواره ای و در اینترنت فعال بودند. دشمنان انقلاب هم به بهانه سازمان، نظام را می زدند.

آن ها شروع به مظلوم نمایی کردند و گفتند که جمهوری اسلامی در مرداد ۶۷، ۱۰۰ هزار نفر آدم را کشته است. جمهوری اسلامی هم چیزی نمی گفت و سکوت می کرد؛ مخاطب نسل سوم هم در فضای مجازی و ماهواره می دید و می شنید؛ در نتیجه می گفت حتما درست است.

همین شد که برخی چهره ها در ایام انتخابات ۹۶ آمدند و صحبت هایی را درباره منافقین مطرح کردند.

به هر حال، دَم انتخابات باید به هر طریقی رای جمع کرد(خنده)!

اگر کسانی که درباره مجازات منافقین صحبت کردند لیبرال بودند، شاید چندان تعجب نمی کردیم و اساسا محل مناقشه نبود. اما آنها خودش سال ها در بالاترین نهادهای امنیتی کشور مشغول بوده و قاعدتا باید اشراف خوبی نسبت به جنایت های این گروه داشته باشند.

اتفاقا کسانی که سابقه امنیتی دارند، راحت تر می توانند صحبت کنند. بخش زیادی از مظلوم نمایی سازمان توسط رسانه هایی انجام شد که مدیرانشان امنیتی ترین افراد این مملکت بودند. مظلوم نمایی منافقین توسط کسانی انجام شد که یک زمان افتخار می کردند، ما در زندان به اعضای سازمان «دستمال قپونی» می زدیم. کسانی که در ابتدای دهه شصت با منافقین موش و گربه بازی در می آوردند، بعدها آمدند در قالب آدم های دموکرات روزنامه ها و نشریاتی زدند که فریاد مظلومیت سازمان را سر دادند؛ این از عجایب تاریخ است.

کسانی که بیشترین حکم اعدام یا درخواست اعدام را برای مجاهدین دادند و خود مجاهدین در نشریاتشان از آن ها با عنوان «جلاد» یاد می کردند، بعدها آمدند و ژست گرفتند و نظام را محاکمه کردند که چرا نظام سهم این ها را نداده و چرا روحانیت، انحصارگرایی کرده است؛ اسم این ها هم هست اما خب نمی شود نام برد. 

این استحاله از کجا نشات می گیرد؟

برخی از این ها کسانی بودند که می خواستند دست پیش بگیرند که پس نیفتند. برخی چهره ها که امروز در یک جناح خاص حضور دارند، آن زمان در قالب دادستانی آنقدر نسبت به مجاهدین خشن رفتار می کردند که اگر به یکی از این مجاهدین می گفتند تو را می خواهیم به نزد فلانی ببریم، وحشت می کرد. به هر حال دوم خرداد شده بود و می خواستند ژست دموکراسی بگیرند!

شاید دلیل این استحاله، انزوایی بود که چپ سنتی پس از مجلس سوم دچارش شد و می خواست به نوعی انتقامش را از نظام بگیرد.

خیر؛ این ها از دوم خرداد احساس کردند که فضا، گل و بلبل و دموکراسی است؛ بنابراین می خواستند تصویر قبلی خود در اذهان را از بین ببرند و نسل سوم هم که سابقه قضایی و امنیتی این ها را نمی دید، در نتیجه باورش می شد.

ما نسلی داشتیم که بدنه وزارت اطلاعات و نیروهای امنیتی را می ساختند؛ این ها بعدها تبدیل به ایدوئولوگ های دوم خرداد شدند. این ها در روزنامه هاشان ندای «وا مظلومای» مجاهدین خلق را سر می دادند. همان زمان شخصی به نام «حسین باقرزاده» از چهره های شاخص منافقین در نشریاتی مثل «نشاط»، «طوس»، «خرداد» و...شروع به قلم زدن کرد. این آدم کسی بود که رسما علیه حکومت دینی و نظام جمهوری اسلامی و حتی خود دین مطلب می نوشت. در خانواده این آدم، چندین نفر تروریست عضو منافقین حضور داشتند؛ البته افراد دیگری هم در خانواده باقرزاده بودند که بعدها توبه کردند.

مدیران مسئول این نشریات که چهره مظلومی از سازمان مجاهدین ساختند، در حقیقت کسانی بودند که در سال های ابتدایی دهه شصت در سمت های قضایی و امنیتی، مسئولیت داشتند؛ البته کارهایی که علیه منافقین کردند، قابل تقدیر است اما بعدها نه تنها به روی خودشان نیاوردند که آن اعدام ها و هر چه لازم بوده را ما انجام دادیم، بلکه گفتند که «ای نظام چرا آن کارها را کردی!»

سوالی که شاید اذهان را به خود مشغول کند، این است که اساسا امروز سازمان مجاهدین خلق برای آمریکا و اروپا چه سودی دارد که غربی ها تاکنون چتر حمایتی خود را از روی سر این سازمان برنداشته اند.

هر سرویس امنیتی، عده ای آدم برای بررسی می خواهد و بهترین این آدم ها کسانی هستند که متعلق به خود آن کشور باشند؛ مثلا در سرویس اطلاعاتی آلمان، کسانی هستند که دارند مسائل ایران را بررسی می کنند؛ یعنی سرویس اطلاعاتی آلمان همیشه در پی ایرانی هایی می گردد که مسائل ایران را بررسی کنند.

سرویس های امنیتی و اطلاعاتی اروپا آمدند و آدم های خود را از میان سازمان مجاهدین گلچین کردند. عده ای از افراد سازمان هم کار تبلیغ سیاسی بلد بودند؛ کشورهای اروپایی مثل آلمان، انگلیس، فرانسه، بلژیک و... آمدند و به این ها پناهندگی دادند. افراد سازمان در قالب ده ها گروه و NGOحقوق بشری و دموکراسی خواه و انجمن خیریه شروع به کار سیاسی علیه جمهوری اسلامی کردند. عده ای از مجاهدین به آلمان رفتند و انجمن دفاع از حقوق کودکان در ایران را تاسیس کردند و در کنار آن، پول و امکانات هم از دولت به طور غیررسمی می گرفتند و صبح تا شب در نشست های مختلف می گفتند که حقوق کودکان در ایران در حال پایمال شدن است.

آیا افرادی که به این شکل مشغول کار اطلاعاتی برای سرویس های امنیتی کشورهای اروپایی هستند، با نام سازمان مجاهدین فعالیت می کنند؟    

خیر؛ سازمان مجاهدین خلق امروز در آمریکا و اروپا با نام «شورای ملی مقاومت» مشغول فعالیت است. شورای ملی مقاومت در گذشته مجموعه ای سیاسی زیر نظر سازمان مجاهدین خلق در اروپا بود اما چون این سازمان به واسطه کشتارهای مختلف بسیار بد نام بود و هست، امروز در اروپا با نام شورای ملی مقاومت فعالیت می کند.  

کارویژه اصلی شورای ملی مقاومت چیست؟

عمدتا جاسوسی است اما یک فایده دیگر هم دارند؛ اساسا کار کردن با این شورا، اهرم فشاری علیه جمهوری اسلامی است. 

به چه صورت؟

به هر حال غربی ها و آمریکایی ها باید با یک اهرمی به ایران فشار بیاورند؛ این اهرم امروز برای آن ها شورای ملی مقاومت است. در اروپا ۵۰، ۶۰ گروه تشکیل دادند تا ثابت کنند در ایران آزادی های زنان، کودکان و آزادی های حوزه مذهب و دموکراسی نقض می شود.

بخش اعظمی از محکومیت های حقوق بشری علیه ایران در زمان «احمد شهید» و گزارشگر بعد از وی و حتی قبل از این ها در زمان «گالین دپول»، مستند به مجاهدین خلق است.

لو رفتن ماجرای تاسیسات هسته ای اراک، توسط سازمان مجاهدین صورت گرفت. یک گروهی شامل «علیرضا جعفرزاده» و «مونا صمصامی» و افراد دیگری از عناصر سازمان، به مدت یک سال در تلویزیون های اروپا دوره گرفتند و توضیح می دادند که ایران مشغول ساخت بمب اتمی است. در حقیقت گروه مجاهدین، زحمت تبدیل پرونده فعالیت های عادی هسته ای ایران - که تحت نظارت آژانس بین المللی انرژی اتمی بود - به بحران بین المللی را کشید.

آنقدر روی این مساله مانور دادند که همه تصور کردند ایران دارد بمب اتم می سازد. پس از آن اسرائیل روی این موج سوار شد. اگر ابتدا اسرائیل این موج را ایجاد می کرد، کسی باورش نمی شد اما عده ای ایرانی آمدند و گفتند که ما دموکراتیم و می خواهیم جهان را از خطر بمب اتمی جهموری اسلامی آگاه کنیم.

کار دیگری که سازمان مجاهدین انجام می دهد تخلیه تلفنی از شهروندان و مسئولان ایرانی است؛ سپس این اطلاعات را به سعودی ها، اسرائیلی ها، اروپایی ها و آمریکایی ها می فروشند. این ها دارند از این طریق نان می خورند!

انتهای پیام/

نظرات کاربران

آخرین عناوین

پربازدیدها