صبح زاگرس
پايگاه خبري تحليلي خبر ديشموك

13. تير 1395 - 2:56
کد مطلب: 68869
از کربلا که برگشت یک روز گفت مادر من رفتم کربلا؛ رفتم بین‌الحرمین ایستادم؛ یک سلام به آقا امام حسین(ع) دادم، یک سلام به آقا ابالفضل(ع)؛ بعد رو کردم به آقا امام حسین(ع) گفتم آقا مادرم اجازه رفتن نمی‌دهد خودت یک رحمی به دل مادرم بیانداز.

به گزارش سایت خبری آوای ماغر؛خیابان های شهر را که بگردی نام و نشانی از آن ها پیدا می کنی. یاران آخرالزمانی مهدی فاطمه و پای رکاب های شهادت در راه و مسیر حق که رسم جوانمردی و آزادگی را از مولایشان حسین بن علی به ارث برده اند و حالا زمان نمایش قدرت و غیرتشان در عرصه جهانی پا به میدان جنگ گذاشته اند تا ناقابل ترین داشته شان یعنی جانشان را سپر عمه ی سادات کنند. راه دور نیست. محله های جنوب شهر تهران خانواده هایی زندگی می کنند که رسم‌شان به نام فاطمیون و اسم‌شان به نام افغانستانی های مهاجر نوشته شده. همان‌هایی که بارها و بارها رهبر معظم انقلاب در دیدار با خانواده شهدایشان از آنان به‌عنوان "برادر" یاد کرده است.

رو به روی خانه زمین وسیع کشاورزی است. بچه ها توی کوچه در حال بازی هستند که وارد محله می شویم. نشانی شهید علی اصغر حسینی را می گیریم. شهید 17 ساله افغانستانی مدافع حرم که زمستان سال گذشته به شهادت رسید و پیکرش پس از طواف گرد حرم عبدالعظیم حسنی در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. مادر ماه هاست بدون علی اصغرش در خانه ای کوچک به همراه سه برادر دیگر علی اصغر در نبود پدری که در پی راه پسر به سوریه رفته است زندگی می کند. دیوارهای خانه به رسم خانه شهدا قاب عکسی از تصاویر پسر نصب شده. روی میز کوچکی گوشه اتاق تصویر شهید به همراه پرچم زرد رنگ فاطمیون که به گفته مادر تبرک شده است قرار دارد. برق نگاه مادر وقتی از فرزند ارشدش صحبت می کند به جان می نشیند، علی اصغر با اینکه سنی نداشت اما انگار سال ها بود که در مکتب عشق به ائمه درس می خواند و سوریه میدانی شد تا از امتحانی که پیش رویش گذاشته بودند سربلند بیرون بیاید.  متن زیر حاصل گفت و گوی خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس با مادر شهید علی اصغر حسینی از شهدای لشکر فاطمیون است.

عشق به مداحی اهل بیت او را به ایران کشاند

علی اصغر 16 دی سال 76 در بیمارستان الزهرای قم متولد شد. تا 4 سالگی در ایران بودیم بعد از مدتی به افغانستان رفتیم و تا سن 15 سالگی در افغانستان زندگی کردیم، عشق این را داشت که بیاید ایران و مداحی یاد بگیرد. عاشق مداحی سید ذاکر بود و همیشه گوش می داد، علاقه زیادی هم به حضرت زهرا(س) داشت برای همین به ایران آمد. با همان سن کم همیشه می گفت سید ذاکر دمت گرم خیلی قشنگ میخوانی ولی من قول می دهم از تو بهتر باشم.

همیشه می گفت می خواهم بروم مداحی یاد بگیرم و خیلی علاقه داشت اما در افغانستان امکانات در این زمینه نیست. ما در هرات زندگی می کردیم آنجا تنها یک مداحه شیعه هست که آنهم به صورت مخفیانه آموزش می دهد و راهش به ما دور بود این شد که علی اصغر تصمیم گرفت به ایران بیاید. می گفت می آیم ایران تا یک مداح خوب بشوم و بزنم روی دست سید ذاکر. یکبار گفتم چرا انقدر حرف از سید میزنی؟ گفت مداحی سید ذاکر به دلم نشسته. با عمویش به ایران آمدند. یک مدت خانه عمه اش بود پا فشاری می کرد که من به عشق یادگیری مداحی آمدم. گفتم تو زود آمدی اول برو مدرکی بگیر و کمی کار کن بعد مداحی را شروع کن.

آن زمان علی اصغر 16 ساله بود که به ایران آمد برای اینکه باهم در ارتباط باشیم اینترنت گرفتم. از طریق اینترنت باهم صحبت میکردیم یک شب به من گفت مادر اجازه بده من بروم سوریه. گفتم سوریه چه خبره؟ گفت سوریه جنگ است. گفتم به سن و سالت نگاه کن سنی نداری نه نمی ذارم بروی.

هرچه داشت برای دیگران بود

یکی از خصوصیات علی اصغر اخلاقش بود که خیلی احترام می گذاشت. جوری بود که در دل همه می نشست هم به خاطر اخلاق و رفتارش هم اینکه هیچ وقت برای خودش نبود هرچه داشت با دیگران تقسیم می کرد. یکبار پدر علی اصغر برایش کفش خریده بود گفته بود می خواهم بروم فوتبال کفش ندارم  که پدرش برایش کفش خرید. شب تاسوعا بود رفت مسجد دیدم از مسجد پابرهنه آمده گفتم علی اصغر مگر تو کفش نو نخریدی؟ گفت یک پسری کفشش را گم کرده بود می گفت اگر خانواده ام بفهمند من را دعوا می کند کفشم را دادم بهش. مادر ناراحت شدی؟ من ته دلم چیزی نگفتم گفتم خداراشکر این اخلاق کمک به مردم را دارد. می گفت مادر اشکالی ندارد من با همین کفش های کهنه می سازم فقط شما ناراحت نباشید. دوست داشت دست و بال همه را بگیرد، اگر کسی بار سنگین داشت حتما کمکش می کرد. تا وقتی علی اصغر بود من دست به کار خانه نمی زدم، می گفت من دوست دارم فقط چایی بگزارم جلوی مادرم خودم کارهای خانه را انجام دهم مادرم از جایی برمی گردد خستگی در کند من بنشینم باهم حرف بزنیم.

ارتباط خیلی خوبی با برادر کوچکترش ابوالفضل که چند سال از او کوچکتر بود داشت. سید احمدرضا که به دنیا آمد به قدری او را دوست داشت که حتی لباس هایش را خودش می شست و بچه را حمام می برد خودش می گفت نمی دانم چرا انقدر من برادر دوست و مادر دوست و پدر دوست هستم. عاطفه اش به حدی بود که نمی توانم به زبان بیاورم.

مگر می شود شیعه و سید باشم و مرقد حضرت سکینه تخریب شود؟!

قبل از اینکه علی اصغر به سوریه برود پدرش رفت. در افغانستان بودیم که عکسهایی از سوریه فرستادند که در آن مرقد بی بی سکینه تخریب شده بود. آن زمان علی اصغر تهران بود و در افغانستان. پدرش که عکس ها را دید خیلی ناراحت شد گفت من سید و شیعه هستم آنوقت مرقد بی بی اینطوری شده؟! نمی توانم بمانم، ماندنم حرام است. آمد ایران و از ایران به سوریه رفت. علی اصغر هم از طریق پدرش با فاطمیون آشنا شد. علی اصغر که گفت می خواهد به سوریه برود اجازه ندادم. گفت پس چرا به پدر اجازه دادی؟ گفتم من اجازه ندادم پدرت هم خودش رفت. می گفت بابا مسئولیت زن و بچه  دارد اگر اتفاقی بیوفتد خانواده تنها می شود ولی من مسئولیتی ندارم می توانم بروم.

مادر اجازه نمی دهد؛ آقا خودت یک رحمی به دلش بیانداز

هرچه اصرار می کرد من راضی نمی شدم برود. 17 ساله که شد گفت مادر نگذاشتی من بروم سوریه حداقل بگذار اربعین بروم کربلا. ازکربلا که برگشت یک روز گفت مادر من رفتم کربلا، رفتم بین الحرمین ایستادم یک سلام به آقا امام حسین(ع) دادم یک سلام به آقا ابالفضل(ع) بعد رو کردم به آقا امام حسین(ع) گفتم آقا مادرم اجازه رفتن نمی‌دهد خودت یک رحمی به دل مادرم بنداز تا اجازه دهد، می خواهم عاشورای دوم محافظ حضرت زینب(س) باشم. این بچه در 17 سالگی چنین فهم عمیقی داشت وقتی این حرف ها را می زد من اشک می ریختم می گفتم این بچه این فهم را از کجا آورده که برود کربلا و از خود آقا اجازه من برای سوریه را بخواهد، گفت یک نگاهی به حضرت ابالفضل(ع) کردم گفتم شما جانباز در جنگ بودی دیدی عمه چه کشید دیروز من نبودم ولی امروز هستم راهم را باز کن تا من هم سپر بلای عمه زینب(س) باشم.

گفت امروز آمده ام پای تو افتادم مامان می گذاری بروم؟ گفتم نه نمی گذارم، گفتم علی اصغر من روزی چندبار با تو حرف می‌زنم اگر با تو حرف نزنم می‌میرم چطور بگذارم تو بری. من نمی توانم می خواهی بری مادر سکته کنه. چیزی نگفت. گفتم پس دیگر حرفت را تکرار نکن.

از امام حسین(ع) خواستم بروم تا کوچکترین سپر برای عمه زینب(س) باشم

یکی دو هفته ای گذشت یک شب ساعت ده بود شروع کردم به صحبت کردن بعد از سلام و احوالپرسی دیدم از طریق چت هایی که میکنیم انگار ناراحت است. گفتم چی شده علی اصغر انگار ناراحتی. گفت اره یه مقدار ناراحتم نمی دانم همینجور دلم گرفته گفتم مادر الان وقتشه وقتی یک بچه شیعه دلش می گیرد دو رکعت نماز برای امام زمان(عج) می خواند و برای فرجش دعا می کند. گفت باشه می روم ولی چندتا سوال ازت دارم، مادر تو که میگی برای فرج آقا دعا کنم چقدر امام زمانت را دوست داری؟ گفتم خیلی. گفت این خیلی یعنی چقدر. گفتم خب عاشقشم . چندبار تاکید کرد و گفت مادر یعنی عاشقشی؟ گفتم بله. گفت تا حالا چه کار کردی برای امام زمانت؟ گفتم کاری نکردم ولی اگر کاری از دستم بر بیاد می کنم. گفت عاشق کسی نیست که فقط حرف بزند، مادر، عاشق نباید حرف بزند عاشق باید قدم بردارد، مادر یک کار بزرگی هست که باید انجام بدی، بگذار بروم سوریه. حضرت مهدی به زینب حساس است، ما 14 تا معصوم داریم امامزاده های زیادی داریم خود حضرت ابالفضل(ع) باب الحوایج بزرگی هست ولی وقتی حرف از حرم حضرت زینب (س) شود خود امام زمان(عج) گفته هر وقت فرج من را می خواهید به حضرت زینب(س) قسم بدهید. امام زمان به حضرت زینب حساس است اگر تیری به مرقد ایشان بخورد آن یک تیز هزار تیر می شود به قلب آقا امام زمان(عج) قلبش تیرباران می شود تو عاشقی اما چطور دلت میاد امام زمان(عج) ناراحت باشه؟! آنوقت تو عاشقی و نمی گذاری. دیگر حرفی نداشتم بزنم، گفتم باشه برو. همین که اجازه دادم دیدم گریه اش گرفت. گفتم چرا گریه می کنی؟ دیدم می گوید مادر من از 16 سالگی آرزوی رفتن داشتم، از قلبم فقط امام حسین(ع) خبر دارد که سال پیش رفتم کربلا چقدر دوست داشتم بروم تا کوچکترین سپری برای عمه باشم. گفتم باشه برو من برای تو جوابی ندارم. گفت مادر از ته قلبت بفرست با رضایت کامل از من دل بکن. گفتم علی طوری حرف می زنی انگار می خواهی بروی که برنگردی. گفت  نه، ولی اگر رفتم  و برنگشتم گریه نکن یک موقع حرفی نزنی که آقا امام زمان(عج) را ناراحت کنی مثل حضرت زینب صبر کن.

چند روز قبل از عید قربان بود زنگ زد گفت مادر با عمه رفتم اسمم را نوشتم و همه ضمانتم را کرد من دارم می روم حلالم کن. گفتم برو حلالم فقط توروخدا من را حلال کن. گفت مادر این حرف را می زنی عرش خدا می لرزد. می دانستم چقدر علی اصغر را اذیت کردم پسر بزرگ خانواده بود سخت گیری زیادی داشتم اگر 5 دقیقه از مدرسه دیر می آمد آنقدر سوال ی کردم تا ببینم کجا رفته. اگر ده دقیقه دیر می رسید باید ده بار جواب پس می داد، چندبار می پرسیدم تا حقیقت را بفهمم چون می گویند حرف دروغ از یاد ادم می رود ولی علی اصغر همیشه راستش را می گفت گاهی قسم می داد می گفت قسم می دهم جای بدی نمی روم. گفتم من را ببخش. می گفت همین دعواهای تو بود که من را نگه داشت نگذاشت سراغ کارهای خوب بروم و بچه بدی نباشم. همین تو بودی که من را نماز صبح بلند می کردی. مادر باورت می شود گاهی نماز شب می خواندم. پارسال رفتم کربلا اینا همه از تو بود. اگر می خواهم بروم پابوس حضرت زینب(س) و سپر بلای خانوم بشوم همه از برکت مادرم است. گفتم تو که انقدر عقیده ات قشنگ است برو. وقتی رفت من دیگر علی اصغر را ندیدم.

انتهای پیام/

 

 
منبع : دفاع پرس

نظرات کاربران

آخرین عناوین

پربازدیدها